بی هراس دیده شدن
| اختصاصی از خبرگزاری مهر/ | |
|
انتشار قریبالوقوع خاطرات منتشرنشده آذریزدی از زبان خودش |
|
| انتشارات کتابخانه ملی به زودی کتابی جامع از خاطرات زندهیاد مهدی آذریزدی را منتشر میکند که این اثر ناگفتههایی از زندگی این نویسنده کودک و نوجوان را از زبان خودش روایت میکند. | |
|
علیاکبر صفیپور، معاون آموزش، پژوهش و فناوری سازمان اسناد و کتابخانه ملی ایران در گفتگو با خبرنگار مهر از انتشار قریبالوقوع یک کتاب جامع از خاطرات زندهیاد مهدی آذریزدی خالق مجموعه «قصههای خوب برای بچههای خوب» توسط این سازمان خبر داد و گفت: تمام مراحل مربوط به فیپا و صدور مجوز کتاب انجام شده است و این اثر طی روزهای آینده توسط انتشارات سازمان اسناد و کتابخانه ملی منتشر میشود. در همین زمینه غلامرضا محمدی، مدیرکل سابق سازمان اسناد و کتابخانه ملی در استان یزد نیز درباره این اثر حجیم به خبرنگار مهر گفت: کتاب خاطرات مهدی آذریزدی در واقع متن پیاده شده 40 ساعت مصاحبه پیام شمسالدینی با زندهیاد آذریزدی است. وی ادامه داد: این گفتگوها تا 2 سال قبل از فوت مهدی آذریزدی گرفته شده و در آن ناگفتههای زیادی از این نویسنده و پژوهشگر ادبیات کودک و نوجوان از زبان خودش آورده شده است. محمدی همچنین اشاره کرد: بخش مهمی از ناگفتهها به دوران جوانی آذریزدی مربوط است و او در جای جای خاطراتش از عشق به کتاب و کودکان سخن میگوید. مهدی آذریزدی که در تیرماه سال 1388 درگذشت، یکی از محبوبترین چهرههای ادبیات کودک و نوجوان ایران است که معروفترین اثرش «قصههای خوب برای بچههای خوب» را خیلی از بچههای دیروز و امروز ایران خواندهاند و نسلهای آینده نیز از آن بهرهمند خواهند بود. او نویسندهای بود که در یزد به دنیا آمد و در همانجا هم از دنیا رفت. هرگز به دنبال بهرهمندی مادی از استعداد نویسندگیاش نبود و سادهزیستیاش شهره همه کسانی بود که به نوعی او را میشناختند. |
روزنامه زیرزمینی، تسخیر لانهجاسوسی و داستان اخراج از حوزه هنری به روایت قیصر امینپور
به گزارش «24»، قیصر امینپور در آخرین مصاحبه مفصل خود که به طور کامل منتشر نشده و در سال 86 از سوی کتابخانه ملی و سازمان اسناد در منزل خودش انجام شد، به نکات جالبی در خصوص کودکی، جوانی، دانشگاه، مبارزات و پس از استقرار انقلاب اسلامی اشاره میکند.
متن کامل این گفتوگو را که پیام شمس الدینی تهیه کرده، قرار است در یادنامه ای از سوی انتشارات مروارید روانه بازار نشر شود.
بخشهایی از این گفتوگوی مفصل را در ادامه میخوانید:
آقای زم که آمد، آنجا فرم اداری پیدا کرد و هر بخش مستقل شد. طوری شده بود که کم کم داشتند دخالت می کردند. در اینکه چه کاری ساخته شود چه کاری ساخته نشود. چه شعری گفته شود چه شعری گفته نشود چرا این داستان نوشته شد یا چرا آن فیلم اینجوری بود...همین باعث یکسری اصطکاکهایی شد که سال 66، 13 نفر از شاعران و هنرمندان از آنجا جدا شدند و من هم جزو آنها بودم. بعد از چند بیانیه که در روزنامه ها منتشر کردیم و گفتیم اینها دارند هنر انقلاب و هنر اسلامی را در تنگناهایی قرار می دهند و به مسیرهایی می برند که به مصالح هنر و انقلاب نیست.
من و محسن مخملباف و سیدحسن حسینی و چلیپا و ...که ماندیم شرط هایی گذاشتیم که آنها در کارهای هنری دخالت نکنند.
* من بیشتر کودکیام با نقاشی گذشت. یعنی از چهارم و پنجم ابتدایی به صورت جدی نقاشی کار می کردم طوری که فکر میکردم در آینده نقاش میشوم. اصلا فکر نمیکردم روزی نقاشی را کنار بگذاریم.
* در سال های آخر دبیرستان فعالیتهای دیگری مثل تئاتر و خوشنویسی و داستان نویسی داشتم. در سالهای آخر دبیرستان که همراه شد با آگاهی های بیشتر ما درباره مسائل انقلاب و اخبار اجتماعی و سیاسی، احساس کردم نقاشی نمیتواند زبان گویایی برای بیان احساس ها و اندیشهها و عواطفم باشد. آن موقع یک روزنامه زیرزمینی با دوستانم تهیه کردیم. اسمش حدید بود به معنی آهن. نقاشی و خطایی این روزنامه را خودم میکردم. سرمقاله اش را خودم مینوشتم و با کمک دوستان دیگر آن را پخش می کردیم. با آن دستگاه های ابتدایی استنسیل.
* اقبالی که داشتم این بود که دوستان خوش ذوق و اهل قلمی داشتم که من را بیشتر به این وادی می کشاند به جای اینکه مسابقه بدهم در مد لباس و گشت و گذار و چیزهایی که آن موقع مرسوم بود در این فکر بودم که چه کسی شعر تازه ای گفته یا داستان تازه ای نوشته است.
* ما هرچه داشتیم از خودمان داشتیم و دکتر شریعتی. یعنی کتاب های او را خوانده بودیم و گاهی نواری از فخرالدین حجازی یا امام را یواشکی با بچه ها در اتاق های دربسته گوش میکردیم. استادی به آن معنا نداشتیم و خودساخته بودیم.
* سال 58همزمان با پذیرفته شدن در دانشکده علوم اجتماعی با دوستانی که وارد لانه جاسوسی شدند همراه بودم. البته چند مدتی. بیشتر آنجا هم فعالیت فرهنگی می کردم که بعد از مدتی هم از آنجا بیرون آمدم. شاید یکسال طول نکشید، چند ماهی بود...اولین فعالیتم، بیشتر نگهبانی از جاسوسها بود...برای کار فرهنگی هم وقتی عاشورا میشد ما متنی مینوشتیم و برای آنها میخواندم. چون قلم داشتیم و یک چیزی مینوشتیم.
ما شبانه روز آنجا بودیم...باید خاطرات آن موقع را می نوشتم که متاسفانه ننوشتم.
* این ساختمان فعلی حوزه فکر می کنم برای بهاییها بود که تخلیه کرده بودند و فضای خالی بود. جلسات اولیه خیلی آماتوری برگزار می شد نه کسی حقوقی میگرفت و نه کسی حقوقی میداد...
* رضا تهرانی و مصطفی رخ صفت، بعد از اینکه حوزه رفت زیر نظر سازمان تبلیغات اسلامی، از آن جدا شدند. ما یعنی من و محسن مخملباف و سیدحسن حسینی و چلیپا و خسروجردی و حبیب صادقی که ماندیم شرط هایی گذاشتیم که آنها در کارهای هنری دخالت نکنند و انتخاب آثار برای انتشار دست ما باشد و آنها فقط حمایت مادی کنند.
* آقای زم که آمد، آنجا فرم اداری پیدا کرد و هر بخش مستقل شد. طوری شده بود که کم کم داشتند دخالت می کردند. در اینکه چه کاری ساخته شود چه کاری ساخته نشود. چه شعری گفته شود چه شعری گفته نشود چرا این داستان نوشته شد یا چرا آن فیلم اینجوری بود...همین باعث یکسری اصطکاکهایی شد که سال 66، 13 نفر از شاعران و هنرمندان از آنجا جدا شدند و من هم جزو آنها بودم. بعد از چند بیانیه که در روزنامه ها منتشر کردیم و گفتیم اینها دارند هنر انقلاب و هنر اسلامی را در تنگناهایی قرار می دهند و به مسیرهایی می برند که به مصالح هنر و انقلاب نیست.
* خیلی از هنرمندان از این جریان حمایت کردند که بنیانگذاران اصلی حوزه همین هنرمندان بودند و سازمان تبلیغات فقط به عنوان حامی بوده است و نمیتواند برای حوزه خط مشی تعیین کند. خیلی از هنرمندان بیانیه ای در حمایت از ما در روزنامه ها نوشتند اما کار به جایی نرسید و آنها این 13 نفر را در واقع اخراج کردند. بعد گروهی از ما رفتیم مجله سروش نوجوان را راه انداختیم...
دربند کاشیها
کنج اتاق ا ُرسی متروک
- دیگر، چیزی نمانده از آن رنگین کمان رونق و شادی -
دور از نظامجمع ویرانگر قشون موریانهها
در طاقچه
زیر مقرنس گچکاری
یک تخته گچ، سفید مانده و بر آن
سیاهمشق تلخ تنهایی و عسرت:
" دوستان بیوفا را، بیوفا را
چون به سگ نسبت دهند؟ نسبت دهند!
سگ حقوق آشنایی را
آشنایی، آشنایی را رعایت میکند
رعایت می کند، تحریر شد".
15 تیر1390
تهران تموز
دربند کاشیها: به اصطلاح امروزی بنبستی بود اختصاصی در کوی گازرگاه یزد که از لردی واقع در پشت حسینیه میرچخماق آغاز میشد، و در اعماق خود به عمارت ناظمالتجار میرسید. این روزها این کوچه را با تابلوی فرعی سیوچندم از خیابان سلمانفارسی میشناسیم، این روزها چند کوچه ماشینرو پیکر آن را تشریح میکنند. اما این دربند کاشیها، مجموعه شعرهای به هم پیوستهای است که سعی در زندهکردن آن جغرافیای شگرف دارد، حاصل تلاشهای این سال و روز های نگارنده این قلم که روزگاری کودکی بود در جهانی به فراخنای دربند کاشیها.
| Design By : Night Melody |

