بی هراس دیده شدن
روزنامه زیرزمینی، تسخیر لانهجاسوسی و داستان اخراج از حوزه هنری به روایت قیصر امینپور
به گزارش «24»، قیصر امینپور در آخرین مصاحبه مفصل خود که به طور کامل منتشر نشده و در سال 86 از سوی کتابخانه ملی و سازمان اسناد در منزل خودش انجام شد، به نکات جالبی در خصوص کودکی، جوانی، دانشگاه، مبارزات و پس از استقرار انقلاب اسلامی اشاره میکند.
متن کامل این گفتوگو را که پیام شمس الدینی تهیه کرده، قرار است در یادنامه ای از سوی انتشارات مروارید روانه بازار نشر شود.
بخشهایی از این گفتوگوی مفصل را در ادامه میخوانید:
آقای زم که آمد، آنجا فرم اداری پیدا کرد و هر بخش مستقل شد. طوری شده بود که کم کم داشتند دخالت می کردند. در اینکه چه کاری ساخته شود چه کاری ساخته نشود. چه شعری گفته شود چه شعری گفته نشود چرا این داستان نوشته شد یا چرا آن فیلم اینجوری بود...همین باعث یکسری اصطکاکهایی شد که سال 66، 13 نفر از شاعران و هنرمندان از آنجا جدا شدند و من هم جزو آنها بودم. بعد از چند بیانیه که در روزنامه ها منتشر کردیم و گفتیم اینها دارند هنر انقلاب و هنر اسلامی را در تنگناهایی قرار می دهند و به مسیرهایی می برند که به مصالح هنر و انقلاب نیست.
من و محسن مخملباف و سیدحسن حسینی و چلیپا و ...که ماندیم شرط هایی گذاشتیم که آنها در کارهای هنری دخالت نکنند.
* من بیشتر کودکیام با نقاشی گذشت. یعنی از چهارم و پنجم ابتدایی به صورت جدی نقاشی کار می کردم طوری که فکر میکردم در آینده نقاش میشوم. اصلا فکر نمیکردم روزی نقاشی را کنار بگذاریم.
* در سال های آخر دبیرستان فعالیتهای دیگری مثل تئاتر و خوشنویسی و داستان نویسی داشتم. در سالهای آخر دبیرستان که همراه شد با آگاهی های بیشتر ما درباره مسائل انقلاب و اخبار اجتماعی و سیاسی، احساس کردم نقاشی نمیتواند زبان گویایی برای بیان احساس ها و اندیشهها و عواطفم باشد. آن موقع یک روزنامه زیرزمینی با دوستانم تهیه کردیم. اسمش حدید بود به معنی آهن. نقاشی و خطایی این روزنامه را خودم میکردم. سرمقاله اش را خودم مینوشتم و با کمک دوستان دیگر آن را پخش می کردیم. با آن دستگاه های ابتدایی استنسیل.
* اقبالی که داشتم این بود که دوستان خوش ذوق و اهل قلمی داشتم که من را بیشتر به این وادی می کشاند به جای اینکه مسابقه بدهم در مد لباس و گشت و گذار و چیزهایی که آن موقع مرسوم بود در این فکر بودم که چه کسی شعر تازه ای گفته یا داستان تازه ای نوشته است.
* ما هرچه داشتیم از خودمان داشتیم و دکتر شریعتی. یعنی کتاب های او را خوانده بودیم و گاهی نواری از فخرالدین حجازی یا امام را یواشکی با بچه ها در اتاق های دربسته گوش میکردیم. استادی به آن معنا نداشتیم و خودساخته بودیم.
* سال 58همزمان با پذیرفته شدن در دانشکده علوم اجتماعی با دوستانی که وارد لانه جاسوسی شدند همراه بودم. البته چند مدتی. بیشتر آنجا هم فعالیت فرهنگی می کردم که بعد از مدتی هم از آنجا بیرون آمدم. شاید یکسال طول نکشید، چند ماهی بود...اولین فعالیتم، بیشتر نگهبانی از جاسوسها بود...برای کار فرهنگی هم وقتی عاشورا میشد ما متنی مینوشتیم و برای آنها میخواندم. چون قلم داشتیم و یک چیزی مینوشتیم.
ما شبانه روز آنجا بودیم...باید خاطرات آن موقع را می نوشتم که متاسفانه ننوشتم.
* این ساختمان فعلی حوزه فکر می کنم برای بهاییها بود که تخلیه کرده بودند و فضای خالی بود. جلسات اولیه خیلی آماتوری برگزار می شد نه کسی حقوقی میگرفت و نه کسی حقوقی میداد...
* رضا تهرانی و مصطفی رخ صفت، بعد از اینکه حوزه رفت زیر نظر سازمان تبلیغات اسلامی، از آن جدا شدند. ما یعنی من و محسن مخملباف و سیدحسن حسینی و چلیپا و خسروجردی و حبیب صادقی که ماندیم شرط هایی گذاشتیم که آنها در کارهای هنری دخالت نکنند و انتخاب آثار برای انتشار دست ما باشد و آنها فقط حمایت مادی کنند.
* آقای زم که آمد، آنجا فرم اداری پیدا کرد و هر بخش مستقل شد. طوری شده بود که کم کم داشتند دخالت می کردند. در اینکه چه کاری ساخته شود چه کاری ساخته نشود. چه شعری گفته شود چه شعری گفته نشود چرا این داستان نوشته شد یا چرا آن فیلم اینجوری بود...همین باعث یکسری اصطکاکهایی شد که سال 66، 13 نفر از شاعران و هنرمندان از آنجا جدا شدند و من هم جزو آنها بودم. بعد از چند بیانیه که در روزنامه ها منتشر کردیم و گفتیم اینها دارند هنر انقلاب و هنر اسلامی را در تنگناهایی قرار می دهند و به مسیرهایی می برند که به مصالح هنر و انقلاب نیست.
* خیلی از هنرمندان از این جریان حمایت کردند که بنیانگذاران اصلی حوزه همین هنرمندان بودند و سازمان تبلیغات فقط به عنوان حامی بوده است و نمیتواند برای حوزه خط مشی تعیین کند. خیلی از هنرمندان بیانیه ای در حمایت از ما در روزنامه ها نوشتند اما کار به جایی نرسید و آنها این 13 نفر را در واقع اخراج کردند. بعد گروهی از ما رفتیم مجله سروش نوجوان را راه انداختیم...
دربند کاشیها
کنج اتاق ا ُرسی متروک
- دیگر، چیزی نمانده از آن رنگین کمان رونق و شادی -
دور از نظامجمع ویرانگر قشون موریانهها
در طاقچه
زیر مقرنس گچکاری
یک تخته گچ، سفید مانده و بر آن
سیاهمشق تلخ تنهایی و عسرت:
" دوستان بیوفا را، بیوفا را
چون به سگ نسبت دهند؟ نسبت دهند!
سگ حقوق آشنایی را
آشنایی، آشنایی را رعایت میکند
رعایت می کند، تحریر شد".
15 تیر1390
تهران تموز
دربند کاشیها: به اصطلاح امروزی بنبستی بود اختصاصی در کوی گازرگاه یزد که از لردی واقع در پشت حسینیه میرچخماق آغاز میشد، و در اعماق خود به عمارت ناظمالتجار میرسید. این روزها این کوچه را با تابلوی فرعی سیوچندم از خیابان سلمانفارسی میشناسیم، این روزها چند کوچه ماشینرو پیکر آن را تشریح میکنند. اما این دربند کاشیها، مجموعه شعرهای به هم پیوستهای است که سعی در زندهکردن آن جغرافیای شگرف دارد، حاصل تلاشهای این سال و روز های نگارنده این قلم که روزگاری کودکی بود در جهانی به فراخنای دربند کاشیها.
گاهگاهی حس خودمهم_بینی ناجوانمردانه به سراغ آدم می آید و آدمِ فرضی، بی جهت نام خودش را در جستجوگرهای مختلف می گذارد و به نوعی از خودش احوالپرسی می کند که "خب! ای خود بسیار مهم من! از من چه خبر؟"
چند وقت پیش در حال برگزاری این مراسم مهم بودم که دیدم ردی و خبری از منِ مهمِ بی خبر از خودم، در روزنامه جام جم پیدا شده است. بله درست بود و شعری از بنده در آن جریده به چاپ رسیده باست. با خود گفتم نمی دانم کدام ناپرهیزانه ای مرتکب شده ام که یک شعر از کتاب بی هراس دیده شدن آن هم بدون اسم و آدرس کتاب در صفحه شعر جوان جام جم چاپ شده است. حتما دوست عزیز صاحب صفحه کلی هم بنده را رهین منت خود کرده که شعری از مرا در کنار سایر جوانان نهاده است. البته که جای تشکر دارد اما ای کاش اسم و رسم کتاب را چاپ می کرد وگرنه من که خودم برایشان شعر نفرستاده ام. روشن است که اگر می فرستادم معلوم نبود چاپ شود یا نه.این است که توقع منِ از خودراضی خودم بالا و بالاتر رفت که ای بابا! کلی زحمت کشیده ایم پنج سال پیش از خودمان کتاب شعر صادر کرده ایم حالا دوستی ما را رهین منت خود کرده و یک تک شعر از کتاب را آن هم بدون ذکر ماخذ چاپ کرده که چرا؟
و همین بود که جلوی افاضات اضافی تر منِ خیلی مهم تر خودم را گرفتم و به این یسنده کردم که بازهم تشکر و باز هم توصیه به امانت داری به دوستان!
این هم لینک این اتفاق خجسته!
www.jamejamonline.ir/Media/pdfs/1389/04/31/100881024885.pdf
و اما شعر مورد نظر:
یک شب در کیش
ساده به سادگی خیابان های خاکی
با صمیمیت پسرعموهای روستانشین
غمگین چون جوزار تشنه زیر آفتاب
ساده، صمیمی، غمگین
آخرین شاعری که تو را به یاد بهلول می اندازد
و عبید زاکانی
و بازرگانی در کیش
که شبی مرا به حجره خویش درآورد که
گوج ههای دشت مرغاب را
سفارش داده ام به ماهیتابه های نچسب خزر
و دست و پای کاشان را
می خواهم در حنای کوچه مازاری ها بگذارم
باید سری بزنم به دنا، به زردکوه
و ابرهای اسفندآباد را
ببرم برای دشت کویر
پیوند بزنم به کارون، زایند هرود را
و خلیج فارس و خزر را با هم
اجاره کنم، نیمی از شاه گلی را
برای حوض سلطون
و باد زیتون زاران منجیل را
هوایی پست کنم برای جاشوهای بندر میناب
البته آخرین آرزوی من این است
که هوای حافظیه را ببرم تا قم
و نمک بار کنم برای گردنه حیران
آب گرم سرعین را بفرستم به جذام خانه تبریز
تنباکوی کازرون را حواله کنم
به نشانی تاجران نشئه و شادی میرجاوه
رشته تسبیح زاهدان را به میهمانی شب بندر ببرم
دم و دمام و دهل آبادان را
بکشانم با خود بالای برج میلاد
و همانجا بنشینم و هی شهر را تماشا کنم
تماشا کنم. تماشا کنم
ساده به سادگی فراموشی
با صمیمیت پسرعموهای مرده
غمگین چون جوزار سوخته از تف آفتاب:
آخرین شاعری که سعدی را به مالیخولیا فرو برد.
| Design By : Night Melody |

